تبليغاتX
سایه خورشید ...

سایه خورشید ...
وبلاگ دانشجویان دوست داشتنی 

سلام ....  

 به وبلاگ من خوش اومدید ...    

من حمیدرضا هستم و این وبلاگ رو درست کردم تا هم دوستام و هم بقیه ازش استفاده کنند. البته اگه مطلب بدرد بخوری داشت :)

من نظرهاتونو با حوصله ميخونم و به حرفاتون احترام ميذارم،حتما هم جواب ميدم .     

 

 مرسی ....  

 

 

حمیدرضا


 

 

اول از همه اینو بخونید


بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي
بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند

بعضي‌ها حمال كتابند
بعضي‌ها بقال كتابند
بعضي‌ها انبارداركتابند
بعضي‌ها كلكسيونر كتابند
بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند
بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند
بعضي‌ها را بايد قاب گرفت
بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد
بعضي‌ها را بايد به آب انداخت
بعضي‌ها هزار لايه دارند
بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه
بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها
بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند
بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند
بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند
بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند
بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند
بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند
بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند
بعضي‌ها اصلا نان نميخورند
بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند
بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند
بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند
بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند
هيچكس بي‌درجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند
بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند
ما در تلاشیم که متفاوت باشیم ...

 پست ثابت

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]

 

سلام به همه دوستان مجازی و خوانندگان محترم

از اون جایی که یواش یواش فصل زیبای بهار داره میرسه و محرم هم خیلی وقت هست که تموم شده ،  بساط خواستگاری و ازدواج و رسیدن عشقا بهم دیگه داره پهن میشه . به همین خاطر لازم دونستم که برای دوستای خودم و بقیه پسرای گل نصیحت هایی رو  اینجا بذارم تا به بهترین شکل بتونن توی مراسم خطیر و شیرین خواستگاری ظاهر بشن ...

امیدورام همه کسایی که مثل اینجانب مجرد تشریف دارن به زودیه زود به جرگه عظیم متاهل ها بپیوندند و از دوران متاهلی شون لذت ببرن ...

مطلب یکم طولانی بود بخاطر همین گذاشتمش توی ادامه مطلب .. یکم با طنز گفته شده اما کاملا واقعیه

امیدوارم خوشتون بیاد

 

حمیدرضا

 

 

پ . ن : روز مهندس رو به همه شما مخصوصا به کسایی که قراره تا چند سال دیگه مهندس بشن تبریک میگم .

پ . ن : به نظر شما مجرد زندگی کردن میتونه مذیت هایی هم داشته باشه ؟؟؟ من که فکر میکنم همش مذیته !!! 

 


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ حمیدرضا ]

سلام به همگی دوستان خواننده ...

خوبید  ؟ بالاخره فکر کنم بعد چند ماهی اومدم پستی راجب درس و دانشگاه گذاشتم براتون امیدوارم خوشتون بیاد ...

این پست صرفا یک طنز اجتماعیه ... از خوبی های دانشگاه آزاد ... 

 


 اینجا دانشگاه ازاد است

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
دانشگاه آزاد است!
همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم! سرها گرم!
حیا خواب و در دیزی ما باز است!
کبوتر… بی کبوتر
                  باز با باز است!

 
مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین
بیا پهلوی من بنشین!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است... آی!
"دمت گرم وسرت خوش باد!"
سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

 
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
 منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!


نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!) معذورم!
بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!
مدیر مالی! ای آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام
بستانم!
چه می گویی چک و سفته…؟!
فریبت می دهد
اینها که می بینی
لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!
و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!

 

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت"
هوا دلگیر، شکم ها سیر، دل ها شیر
پدرها پیر!
و جمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!
صدایی گر شنیدی می رسد از دور
یقیناً وز وز باد است!
(و اینجا) دانشگاه آزاد است!

نسیم امیری

 

 

پ.ن : راستی ایام امتحانامون هم رسید برای دوستام و بعدش اگه دوست داشتید برای من دعا کنید .

پ.ن : ایشالله که همه شما هم موفق باشید ...

 

حمیدرضا

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]

 سلام به همه دوستاي مهربوني که دوباره افتخار دادن و تشريف آوردن اينجا ...    

ديگه يواش يواش دوران درس و تحصيل داره شروع ميشه و من بايد از شهر و ديار برم به جايي که فقط بايد اونجادرس خوند و لا غير ... 

اگه ديگه کمتر بهتون سر زدم مارو پيشاپيش حلال بفرماييد 

يه داستان کوتاه خيلي جالب براتون گذاشتم بخونيد لذتشو ببرد ... آدم هيچوقت نبايد در حق بقيه ظلم کنه  چون نهايتش اينه که خودش هم ضرر ميکنه . مگه نه ؟؟؟ 

اميدوارم خوشتون بياد . به اميد روز هاي خوشبختي براي تک تک شما ها ...


شوهر بي وفا

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی این چنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.

 حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد! 

پ.ن : بازم مارو پيشاپيش ببخشيد اگه کمتر بهتون سر زدم ... 

پ.ن : هر چي فکر کردم منبع اين داستان يادم نيومد وگرنه حتما مينوشتم ..

پ.ن : راستي يه هفته ديگه روزيه که من متولد ميشم .من  ۷/۷/۷۰ به دنيا اومدم ساعت ۷ صبح !!!!

پ.ن : ممنون از حضور گرمتون   

حميدرضا

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]

سلام به همه کسایی که افتخار دادن و اومدن دوباره زیر سایه خورشید  .... 

امیدوارم حال همتون خوب باشه و تعطیلاتتون به کام ... 

از اون جایی که دیگه داریم یواش یواش به ایام مدرسه و دانشگاه و درس خوندن  و .... نزدیک میشیم یه دونه پست خیلی ماه گذاشتم امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد .... چون خیلی طولانی بود گذاشتمش توی ادامه مطلب ...موفقیت و پیروزی رو برای همتون توی درس خوندن آرزو میکنم ...   

 دوران تلخ و شیرین دانشجویی هم در حال شروع شدنه ... دانشجو شدن زیاد سخت نیستا .... دانشجویی توی شهر غریب خیلی سخته ... و سختیش زمانی کمر دانشجو رو میشکونه که   خیلی به خونواده و پدر مادرت  وابسته باشی   ... و موقعی نابود میشی که  ...  

حالا نابودی رو بی خیال ... خوش باشید و موفق ..


 

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.

.....

...

..

اهل دانشگاهم
روزگارم بد نیست
خنده را می فهمم
و هزاران جوک می پرانم در راه
سایتها را می خوانم
جزوه ها را می بندم
و به فردا می خندم...
شاد بودن ذاتی است
من به یک خنده تو دلشادم

 


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
ســـلام دوستاي خوبم ...   

 عيد فطر رو به همتون تبريک ميگم و اميدوارم که روزه نمازاتون قبول باشه ...  

امروز يه داستان کوتاه رو براتون گذاشتم که يکم غمگينه ولي جالب ..با حوصله بخونيدش ...

 اميدوارم خوشتون بياد        


عروسک

      چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت : " عمه جان... " اما زن با بی حوصلگی جواب داد: " جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم : " عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ " با بغض گفت : " برای خواهرم ، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. " پرسیدم : " مگر خواهرت کجاست ؟ " پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا "پسر ادامه داد : " من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. " بعد خودش را به من نشان داد و گفت : " این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم : " می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! " او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت : " فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: " این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری! " پسر با شادی گفت: " آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی ! " بعد رو به من کرد وگفت : " من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم : " بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری. " چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم : " کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد " دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. "

 فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد : "زن جوان دیشب از دنیا رفت ." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم.

 بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود . . .

 

 

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

سلام به همگی دوستای مهربونم ... 

امروز اومدم یه پست جدید بذارم ولی قبلش خواستم یه چیزی بهتون بگم جالب ....

یه نظر توی یکی از وبلاگا خوندم خیلی خندم گرفت  ... شما هم بخونیدش :

"حانیه : به هر کجا سر میزنی وب عشق عاشقونست حالم داره بد میشه واقعا همه شما عاشقین اون یکی در حال خود کشی اون یکی افسرده اه عاشقی به ادمی بی معنی جز بد بختی چیز دیگه ای نداره فکر نکنی من تابحال عاشق نشدم چرا عاشق شدم اخرشم ارزوی مرگ کردم..."

ولی خب خیلی بیشتر از اینکه خنده دارباشه باید بگیم گریه داره ... ببینید اتفاق مهمی به نام عشق چقدر خراب شده تو چشمای ما که همچین حرفایی هم از بعضی ها شنیده میشه ...

 


داستان یک بچه شتر

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است… .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم… ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

 

 

loveless

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]

مرگ تدريجي

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر...

سفر نكنيم ..

اگر مطالعه نكنيم ..

اگر به خودمان بها ندهيم..

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر...

عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر...

به دوستان خود بی وفایی کنیم...

و نهایتا مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر...

حس دعا و عبادت در ما از بين برود

اگر خداي خويش را فراموش كنيم

اگر...

 جایی برای بودن

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

ســـــــــــلام دوستاي مهربون ... 

خوبيد ؟ روزه نمازاتون قبول باشه ...      

ميخوام يه خاطره خيلي خوشگل رو براتون تعريف کنم اميدوارم خوشتون بياد : 

چند شب پبش با اجازتون رفته بوديم خواستگاري ... البته يه موقع فکر نکنيد واسه خودم .. واسه پسر عموم با خونواده عموم رفته بوديم ... منم خودمو چسبندم به بقيه وباهاشون رفتم . مراسم خواستگاري تو مشهد بود ...

اول رفتيم خونشون نشستيم و درباره آب و هواي شهراي خودشون صحبت ميکردن ... اين ميگفت داغه اون يکي ميگفت گرمه يکي ميگفت ولرمه ..!!! اين شايد چهار يا پنچمين خواستگاري بود که منم توش بودم و تجربه ميکردم ...

هميشه اول تا نيم ساعت اينقدر حرف هاي بي ربط  به ازدواج زده ميشه که اعصاب همه رو خورد ميکنن . خلاصه صداي مادر آقاي خواستگار در اومد  که بهتر نيست بريم سر اصل مطلب ؟ ساعت ۱۰:۳۰ شد ...!!!      

من عاشق اين جملم ...!!!

بعدش بابام که گردوندن مجلس رو به عهده داشت شروع کرد ...

يکم که صحبت کردن عروس خانوم خيلي با وقار اومدن با يک سيني چاي خيلي خوشگل چاي تعارف کردن به جمع .. وقتي به پسر عموم رسيد منتظر بودم که سيني چاي چپه بشه روش و کلي بخندم ولي خب نشد ...  

بعدش عروس دوماد خيلي با احترام بلند شدن رفتن سنگاشونو با هم وابکَنَن ... خدا ميدونه تو دل پسر عموي بد بختم چي ميگذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟

حقم داشت بيچاره ... البته من از اون خيلي خيلي خجالتي ترم .. اگه يه روزي خدايي نکرده نوبت من بشه سکته رو نزم شانس آوردم ...

سرتونو درد نيارم اول صحبت شد درباره کار آقا دوماد که گفتن حلّه !!!!

نيم ساعتي که رد شد عين دوتا کبوتر عاشق اومدن بالا و عروس خانوم OK داد و جيغ و هورا ...

البته از قبل OK داده بودن ....  

وقتي بابام داشت از عموم و خونوادش تعريف ميکرد من پسر عمومو ميديدم که داره سرخ و سفيد ميشه و تو دلم داشتم غش غش بهش ميخنديدم .... !!!!!!!

خلاصه بعد از کلي صحبت ۱۵۰ تا سکه ناقابل تو پاچه پسره کردن تُپُل .. آخرشم ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که ديگه اصل کاري هاي جمع امضا کردن و پسر عموم قاطي مرغا شد ...  

نتيجه اخلاقي : ازدواج خيلي کار قشنگيه من خودم خيلي دوست دارم ولي خيلي خوبه که آدم به موقع ازدواج کنه .. و علاقه به ازدواج صرفا دليل موجهي براي تشکيل خونواده نيست...

 

حميدرضا

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

کلاغ سیاه

 

کلاغ دلش گرفته بود...کلاغ سیاه پاپتی،پرید روی شاخه درخت
و گفت غار و غار!از یه جا صدا اومد زهر مار!!!
بغض کلاغ ترکید،یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
قطره اشک لا به لای پر های سیاهش گم شد و رفت،
یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد نشست رو سینه ی کلاغ
قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین...
یه صدا اومد:اون کلاغ زشت و ببین!
کلاغ چشماش تار شد،همه جا رو سیاه میدید عین خودش
زشت و سیاه،کلاغ مرد...


کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل یه گربه بچه هاش و خورده بود.
کلاغ هم دلی داشت،همدم و همدلی داشت،
کلاغ هم عاشق بود،
کلاغ سیاه پاپتی و زشت و سیاه و خط خطی؛
واسه خودش کسی بود... کی از دل کلاغ با خبر بود؟
کی حالشو میفهمید؟!!
حیف کلاغ پاپتی،سیاه و زشت و خط خطی...


راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داریم؟!
ما آدمای رنگارنگ،زشت و قشنگ،رد میشیم از کنار هم...
حرفای بیخود میزنیم،خنده هامون شیشه ای،
درد دلامون الکی،عاشقیامون دروغکی!
ما لای دودا گم شدیم،تصویرامون خیالیه ،
هر چی که داره مغزمون شکلای سوالیه..؟!
دل چیه؟یه تیکه خون،پر از" نرو پیشم بمون..."


دلم می خواست کلاغ بودم،
همون کلاغ پاپتی،زشت و سیاه و خط خطی...
پر میزدم تو آسمون،کسی نمی گفت که بمون!
میپریدم رو یه درخت گریه می کردم:غار و غار!
پشت سرش یه زهرمار!
حداقل این فحشه که راستکی بود!
این جوری هیچکس دلش واسم الکی نمی سوخت،
کسی برام لباس پادشاهی توی قصه ها رو نمی دوخت...
نه عاشق کسی بودم،نه کسی عاشقم بود؛کلاغ تنهایی بودم،
گمشده تو شهر دود...


اشک کلاغ و هیچکس نمی تونه ببینه!
حال دلش؟عجیبه..!!مگه حالی واسش میمونه؟؟!
دلم می خواست کلاغ بودم تا یه روز،زخم یه
سنگ(که درد اون بهتر از زخم زبون آدماست)
،دلم رو با تمام این ناگفته هاش بترکونه!
کسی دلش واسه کلاغ زنده نمی سوزه!
کسی دلس واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه..

صبح سحر یه رفتگر کلاغ رو انداخت لا به لای آشغالا،
کلاغ پرید تعو قصه ها...
دلش نگو،یه تیکه خون،پر از"برو پیشم نمون...."

 


 

حرف حمیدرضا : راست میگه خب...

این کلاغای بیچاره چه گناهی کردن مگه ؟ 

خیلی گناه دارن حیوونیا ...  ولی بعضی از این حکایتا در مورد آدما هم ممکنه صدق کنه ... 

 

دیوونه ها

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

سلام ...

باز دوباره اومدم با يک مطلب ناب و جالب که مطمئن هستم به درد همتون ميخوره .

اين مطلب رو مدت ها دنبالش بودم تا بالاخره پيداش کردم .

بشينيد با حوصله بخونيد تا دقيق منظور مولف رو بفهميد. 

 

.....................................................................................................

 

تفاوت عاشق بودن و دوست داشتن

 

بین کسی که عاشق شده با کسی که فقط یک نفر رو دوست داره یک سری تفاوت هایی هست . این نکته ها بهتون کمک میکنه تا این تفاوت ها رو درک کنید :

۱. هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیادشده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را میبینید که آن را دوست دارید احساس سرور و خوشحالی میکنید .

۲. هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولی هنگامی فقط شخصی را دوست دارید زمستان در نظر شما فقط زمستان (فصلی زیبا) است .

۳. وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه میکنید خجالت میکشید ، اما به کسي که دوستش داريد نگاه ميکنيد لبخند خواهيد زد .

۴. وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نميتوانيد همه آنچه که در ذهن خود داريد بيان کنيد ، اما در مورد کسي که تنها دوستش داريد توانايي آن را داريد .

۵. در مواجه با کسي که عاشقش هستيد خجالت ميکشيد  و حتي دست و پاي خود را گم ميکنيد اما در مورد فردي که  دوستش ميداريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهد داشت .

۶. شما نمیتونید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید) اما میتوانید در حالی که لبخند دارید به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.

۷. وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی در آرام کردن او را دارید .

۸. احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه کردن (دیدن) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی (ابراز علاقه بصورت کلامی) است.

۹. و از همه مهم تر شما میتوانید یک رابطه دوتی را پایان دهید اما هرگز نمیتوانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر این کار را بکنید ، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند .

 

مطالب بالا اگرچه تا حدود زيادي درست هستند اما به خاطر داشته باشيد که مطلق نيستد و اصولا انسان ها و احساسات آنها پيچيده تر از اينگونه تحليل ها هستند .

عليرضا شيرازي

..........................................................................................................................................

 

با حوصله خونديد ؟

.

.

حالا ميشه نتيجه گرفت که دليل جدايي دو نفر از هم بعد از يک مدت چيه و شکست عشقي معني دقيقش چيه ...!

پس اوني که همه ميان ميگن شکست عشقي اسمش نيست ، اسمش شکست توي دوستيه!!!!

حالا اگه شما هم واقعا عاشق يک نفر هستي وقتي که بهش اس ام اس ميدي نگو دوست دارم ،بهش بگو عــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم ...   

مثلا من بچه هاي کوچولو رو خيلي دوست دارم ، دوست دارم باهاشون بازي کنم ، اما عاشق که نه ديگه ... !!!

اما يک مادر عاشق بچه هاشه و بشدت مواظب بچه هاشه .. !!!  

اميدورام يک روز برسه همتون واقعا عاشق باشيد ....    

بابت نظر ها هم ممنون ....

 

 

حميدرضا

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

سلام  به همگی .... 

خوبین ؟

این اولین پست هست که براتون مینویسم در حالی که روزه ام . 

فرا رسیدن ماه رحمت رو به همگی تبریک میگم . امیدوارم همه کسایی که احساس میکنن خوب نیستن (مثل خودم) تو این ماه اصلاح شن .

این شعر بسیار زیبا تقدیم به همه شما : 

 

..................................................................................................................

 

غربت

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب .

روی این مهتابی خشت غربت را میبویم.

 

باغ همسایه چراغش روشن،

من .... چراغم خاموش.

 

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب.

غوک ها میخوانند ، مرغ حق هم گاهی ...

کوه من نزدیک است،پشت افراها ، سنجد ها ...

وبیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست .

سایه هایی از دور مثل تنهایی آب ، مثل آواز خداست .

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر ان است ، دو وجب بالاتر از بام .

 

آسمان آبی نیست روز آبی بود .

 

یادمن باشد فردا بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم .

یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم .

طرحی از جارو ها ، سایه هاشان در آب

 

یاد من باشد ، هرچه پروانه بیفتد در آب ، زود از آب در آرم  ..... !!!!!

 

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد .

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم .

 

یاد من باشد تنها هستم ... 

یاد من باشد تنها هستم .

 

و ماه بالای سر تنهایی است ....

 سهراب

...........................................................................................................

 

 

 

حمیدرضا

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

خانه من ...

من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو


هرکسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند


شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي‌رنگ و رياست


بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

 

سهراب

 

حمیدرضا

 

 

واااااااااااااااای خدا چقدر این شعر قشنگه و دوست داشتنیه     

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

سلام دوستان . 

یه مطلب یکم جالب رو بهتون بگم :

میدونید هر آدمی از خودش تو ذهن بقیه دوستاش که میشناسنش یک تصویری داره . اون تصویر ممکنه که خوب باشه یا بد . زشت باشه یا خوشگل . 

روز اولی که من یا شما با کسی آشنا میشیم اون تصویر شکل میگیره . اگه شما پیش یک نفر یک تصویر خوبی تو ذهنش ایجاد کرده باشید که خوش به حالتون .

وگرنه اگه تصویر ایجاد شده بد یا زشت باشه باید خیلی زحمت بکشید تا اون تصویر رو درست کنید .

همینجا از همه کسایی که به نوعی ناراحتشون کردم یا باعث شدم که تصویر خوب من توی ذهن اونا به بد تبدیل بشه ، معذرت میخوام .

اینا رو میگم چون ، چند روزه حالم خوش نیست . نمیدونم چرا !!!!!

احساس میکنم این حرفا بهم آرامش میده . 

 ممنون  همگی . ...      خوبه که همیشه آدم ها با هم شاد باشن ..

بابت نظر هاتون هم حسابی مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

........................................................................................................

 

یک روز یک دزد کله گنده وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولها رو گرفت رو به یکی از مشتریای بانک کرد و پرسید : تو دیدی که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

بعد دزد اسلحه رو به سمت شقیقه مرد گرفت و اونو  در جا کشت.

بعد دوباره رو به زوجی کرد که نزدیک اون ایستاده بودند و از اونا پرسید: هی ببینم ... شماها دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم  ولی خانومم دید!

 

...........................................................................................................

 

 امان از دست بعضی از این مردا ....        

خانوم ها بدونند (البته میدونند) بعضی از این مردای خدا نشناس از هر موقعیتی استفاده میکنند که از شر خانوم ها خلاص شن .

من اگه مجرد نبودم عمرا از این حرف ها نمیزدم ولی الان خیالیم نیست . 

اینم علیه آقایون چها... ببخشید آقایون متاهل .

من خودم خاطر خواه هر چی مجردم . 

نظر یادتون نره ...                

            

 

حمیدرضا

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
 

سلام دوستان ...

امروز حالم خوب نیست . نمیدونم چرا !!!!!!!       

این روزا روزای قشنگی نیست . اونم نمیدونم چرا !!!!!

حالا بگذریم ...

دیروز داشتم تقویم رو نگاه میکردم ، یه چیز عجیب دیدم .

امسال تولد من دقیقا مصادف شده با روز دختر !!!!! 

یعنی هفتم مهر ماه ... ! 

خب اینم از شانس ماست دیگه . اگه یکی به من تبریک بگه بقیه چی میگن؟

حالا از اینم بگذریم ....

این داستان کوتاه و عاشقانه رو بخونید و ازش لذت ببرید :

 

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....

اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....

....................................................................................

 

وااااااااای خدا 

از دست این خانم ها ...  

عجب دنیایی شده . به هیشکی نمیشه اعتماد کرد .

حتی به زن خود آدم .

بعد میگن بیا زن بگیر .

هر کی اومد تو و نظر نداد ایشاالله یه زن این مدلی گیرش بیاد . 

 

 

حمیدرضا

 

[ ] [ ] [ حمیدرضا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستای عـــزیز. من حمیدرضـا هستم .
از اینکه بــرای ایـن وبــلاگـ وقــت گذاشتین ممنــــونم .
امیــدوارمـ وبــلاگمـ لیـاقت نـگاهـای شمـــا رو داشته باشه .
مرســــــــی
لینک دوستان
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت عکس